گهرفشان مردی که هیچ کس حرف هایش را نمی فهمد

راست گفتم، فسانه اس خواندند، ز درد ها گفتم، خنده کردند، اینجانب نیز در سکوت کلاه خویش برگرفته به دیدار ماه رفتم.

گهرفشان مردی که هیچ کس حرف هایش را نمی فهمد

راست گفتم، فسانه اس خواندند، ز درد ها گفتم، خنده کردند، اینجانب نیز در سکوت کلاه خویش برگرفته به دیدار ماه رفتم.

  • ۱
  • ۰

ما رفتیم و مدّت زیادی را در کنج عزلتی گذرانیدیم.


حقیقتش این بود که یک نفر برگشته و در رای خویش چنین آورد که:" راغب درسته عمو، نه راقب بی سواط. بوووووو!" لکن با لحنی به غایت مودبانه و متشخصانه تر که اگر آن را می نوشتیم اشک در چشمان اینجانب حلقه زده و به مرور جان را ز تنمان بیرون می نمود. 

در این زمان و در این عزلت چندان تنهای مبودیم و یک شخص دیگر هم بود که در عزلتی مجاور عزلت ما، دو زانو به آغوش کشیده و هق هق کنان خویش را به پس و پیش می تابند و تمرکز ما را به هم می زد و این شد که بر سرش داد کشیدیم:

- هوی!

- هوی به دمبت!... یابو.


بگذریم که هیچ انتظارش را مداشتیم که آن موجود چنین سخنی گوید، نه به دو شاخ بر سرش می خورد چنین بی شخصیت باشد، نه به نیزه سه شاخ معلق در نزدیکی اش و نه حتی به دم به خصوصش. برخورد نخستین جنابمان و جنابشان چندان دوستان مبود، لکن سبب آشناییمان شد. بگذریم که برخورد دوّم نیز چندان خوشایند مبود. با سنگی او را زدیم!


- هووووووی!


در حالی که قلمبه در حال رشد بر روی سرش را می مالید و دودی از گوش هایش بیرون می زد بر سر ما داد کشید.


- هوی بر ... کلاه ات!


خب... گزینه چندان مناسبی را انتخاب مکردیم. نخست او هوی ما را بر دم نداشته ما برگرداند و ما نیز تصمیم گرفتیم هوی او را به سوی چیزی که مدارد برگردانیم، لکن او هم دم داشت و هم شاخ و می بایست قبول کرد که شرایطش کار را برای اینجانب بسیار سخت نموده بود. بگذریم. پس از چندی نمی دانیم چه شد که با این موجود پایگان رفاقت را بنا نهاده و پس از چندی سفره دل خویش وا نمودیم و او مارا چنین یاد داد که بگوییم: اصلا ما منظورمان راغب به معنی رغبت نمودن مبوده است! منظور راقب بوده به معنی ایجاد کننده نزدیکی(؟!). 


همین شد که پس از چندی گوشه عزلت را ول نمودیم و برگشتیم به اینجا. شاد... شاید.غمگین...؟ محتملا. لکن دروغ گفتن را نمی پسندیم. حقیقت این است که نیمه شبی بود و خودمان نیز یادمان نیست چه خوردیم که آن چیزکان را به زبان آوردیم و اصلا این سلولکان خاکستری را باید درود فرستاد که اصلا توانستند زان مغز پریش چیزی به در آورند! گیریم که راغبی راقب بوده باشد.


اصلا زین صحبتکان بگذریم، خودتان چطورید؟


پ.ن: عیدتان مبارک بادا!

  • آقای کرم
  • ۰
  • ۰

در سکوت نشسته ولکن خیر! دراز کشیده می باشم. شیء عجیبی را در گوش نهاده و بر سخنان مردی گوش سپرده ایم که گویی در تشخیص هویت خویش مشکل داشته و گه و ناگه خویش را چیزی‌می‌نامد و از همسر آینده خویش انتظارات عجیبی چون تاپیدن دارد. 

همین است که زنش نمی شود خب. 

تابیدن که آسان نیست.

هست؟


پوزش می طلبیم، در گوشی اکی کوچک می نویسیم و گمان می کنیم که معایب بسیار در املایمان حاصل آید. بر هر بادی... این سرای را بنا نهاده می باشیم که در آنان آن سخنان خویش را که نه احدی راقب به استماعشان نمی باشد را تحریر کرده و امید بندم بر آن که کسی بداند چیستند و چیان نیستند. از روزگار خویش... از فسانه ها و فکاهه های زندگانیم.

کوتاه بنوشتم، لکن شروعی بود در نطمه شبی عاری از انوار نقره ای‌ کره شب بان.


با تشکر ز جملگیتان،

مردی که هیچ کس حرف‌هایش را نفهمید.

  • آقای کرم